لحظه های پژمرده
هم مانند گلی روزی با شکفتنت شادم کردی
و حالا.........
حالا پژمرده شده ای و از برم می روی و غمگینم میکنی .
به خدا اگر برگردی یک لحظه یک ثانیه هم از تو دور نخواهم شد .
عزیزم زیباترین روز دنیا را با تو داشتم و عشق را با تو تجربه کردم و واژه ی محبت را در چشمان مهربان و زیبای تو یافتم .
حال قشنگترین لحظاتم را پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشق ترینم و عاشقانه می پرستمت .
من و این ابرها چشم انتظاریم که در دشت خیال تو بباریم و در دشت خیال تو همیشه گل یاس بکاریم .
نوشته شده توسط دختر تنها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
شب انتظار.....
امشب در فراخنای خیال از کوچه ی تنگ خاطرات خویش بیرون آمده ام تا بر سر کویت جان بیفشانم و اگر از چشمان سیاهت شرم نداشتم تا ابد عاشقانه در تو بنگرم ای عصاره ی زیبایی های آفرینش بگذار تا لب هایت بوسه گاه واژه های مهربانی باشد و کلام گرمت هستی ام را به آتش بکشاند ....
آنگاه که دستان زندگی بخش تو دشت خشکیده ی وجودم را به سبزی نشاند هم چون چشمان زیبای تو در افق امیدها و آرزوها به انتظار رویش دوباره خورشید نشستم تا اگر بازهم خورشید نگاهت روشنی بخش تاریکی هایم باشد . اکنون که ماهی کوچک دلم در تنگ بلورین روزگار زندانی است در کنج تنهایی خویش به امید شکستن زندان مینابی روزگار منتظر فرداهای نیامده ام .
آه که اگر من در تو می ماندم درون قلب آشنای تو می شکفتم درون سبزه زار آفرینش نگاهت را به تصویر می کشاندم .........
نوشته شده توسط دختر تنها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
ای هم نفس ای تمام هستی خدای من تنهام نذار
خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری !
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری !
خداجون می گن تو خوبی مثل مادرا می مونی اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست می دونی !؟
خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من !
می خواهم زود بمیرم آخه سخته زنده موندن من که تقصیری نداشتم پس چرا گذشته رفته ؟!
خداجون تو تنها هستی می دونی تنهایی سخته زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره اون می خواد که من نباشم باشه اشکالی نداره خداجون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت ولی عمر اون زیادشه حتی واسه ی یک ساعت .
خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری بگی آروم توی گوشم وقتشه باید بمیری ......
به تو موندگاری ....
نوشته شده توسط دختر تنها در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
شب بی تو
بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه تنها میمیرم بزن بارون که دلگیرم دیگه آروم نمی گیرم حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته می فهمم تازه این دردو چقدر تنها شدن سخته بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفس هامه دلیل عشق پاک من باور سرد اشکامه ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده
تقدیم به تو که انقدر ماهی که پیشت آسمون ماهی نداره خورشید گرم نگاهت دیگه مهتابی نداره
نوشته شده توسط دختر تنها در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 20:11 موضوع | لینک ثابت
کاش می شد اینو بدونی همه چیز من تو هستی
این همه گل توی دنیاست اما من پی تو بودم
عطر خوشبوی کلامت پیچیده توی وجودم
همه جا اسم قشنگت مثل ورد روی لبامه
همیشه بوی نفست هات توی رویا ی شبامه
چیزی من ازت نمی خوام جز یه ساده عاشقونه
یه سبد گل اقاقی یه سلام بی بهانه
کاش میشد بهت می گفتم که چقدر برام عزیزی
وقتی نیستی مثل بارون غصه تو دلم می ریزی
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
نوشته شده توسط دختر تنها در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
مرگ بر آن کس که دلش را به دل سنگ تو بست تو نمی فهمی اندوه مرا
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو
الهی صدساله بشه عشق قشنگت عزیزم اما یه قول بهم بده یارت و تنها نذاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه منم بهت یه قول میدم یک روز فراموشت کنم قلبمو سنگش بکنم عشقتو خاکستر کنم اگر یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه .
قصیده ی روحت بلند ، پرواز با خاطراتت فراموش نشدنی و سایه روشن یادت زینت بخش نقاشی های دیروز بهاری وفردای خزانی من باد.
عاشق همیشه منتظر
نوشته شده توسط دختر تنها در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
نازنین دیروز و بی مهرامروز و بی وفای فردای همیشه عزیز و تا ابد دوست داشتنی فاطمه دیگر وقتش رسیده که بیایی !
هنوز هیچ چیز نشده قبل از سراغ گرفتن از حالت ، دین هزارساله ام را یک ثانیه ادا می کنم بعد زیبا ، در نامه هائی که پاره کرده بودم حسرت به یاد داشتن تاریخ تولدم توسط تو هزار بار نوشته و التماس کردم که در آخرین صفحه ی سفید آن عشق نامه های نارنجی ، اسکلتی بکشی . چیزی خط خطی کنی . وتو آمدی ، آمدی آن هم روزی که خوش بین ترین عاشق های دنیا هم حدسش را نمی زدند روز تولدم ، روزی که تصور می کردم مثل صندوقچه ی نجات موسی در نیل به دنیای فراموش شدگان سپرده باشیش ،خوشحالم که به یک اشتباه اعتراف می کنم ، به اشتباهی که قشنگ بود ، شاید اولش تلخ بود اما اینکه اشتباه بود آن را زیبا می کرد عین معجزه ای که کاملا از آن قطع امید کرده باشی و ناگهان در گرگ و میش بیم و امیدت رخ دهد ، تو کاری کردی که تمام کاردان های عالم که رسم است کار را به آن بسپارند از عهده اش برنمی آمدند . مجنون که تو باشی حواس برایتنمی ماند .
آنقدر یادم هست که چیزی یادم نیست ، فقط می دانم تو جای اینکه بگوئی شمع روشن را با پایین آوردن سرم خاموش کنم سرم را بالا گرفتی و شمع ها را دانه دانه گرفتی تا خاموش کنم و یک دوربین کوچک اما بی وفا آن لحظه را برای ثانیه ای ثبت کرد . نامه های تکه تکه شده ی کتاب مانندم را با آرامش گرفتی ، نه اسکلت و نه خط خطی و نه سلام به خانواده محترم که عادت نوشتنش را داری و من تمنای ننوشتنش را دارم .
نوشتی ، تمامش کردی ، تو عشق را به من تمام کردی زیبا ، آن شب من از فانوس و ستاره و اشک و تو سرریز شده بودم عین یک دریا باران که یک جا ببارد ، عین هرچیز که نمی شود گفت ، عین هیچ چیز ، عین همه چیز ، عین آن چه محال ترین تصور یک دخترک فقیر عشق برای شاهزاده وفاست ، عین تو ، عین خود خودت ، عین زیبای فاطمه که یقین دارم تا عرش با اشک می لرزد و جنگگ از عشق می ترسد ، پادشاهیت به ملک ویران دلم به حکمرانی زبردست ترین شاهزاده های دنیای عاشقی می ارزد .
این تنها خواب به حقیقت پیوسته ی خیس و آبادان اسفند بود ، یک بار برای همیشه به اسفند نشان دادی که شاید بتواند از لطف زیبای تو ، تر شود و شرمنده ی دو حرف اولش نباشد اما هرگز به گرد پای ب بهمن تولد تو هم نخواهد رسید ، بهشت تولدت را یدک می کشد و بهمن عشقت را ، من که باشم که ترا در حسرت عشقم بگذارم .
حسرت زده ترین دیوانه ات
فاطمه
نوشته شده توسط دختر تنها در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت
در سالروز به آسمان رفتن شاملوی بزرگ روزی که بامداد نداشت .
خیلی وقت بود که نبود ، آنقدر نرم و بی سروصدا رفت که حتی نگاهم به اندازه ی امتداد یک تعجب پرسشگرانه نلرزید ، سقف اغلب خیس چشمانم یک ترک کوچک هم برنداشت . حقیقتش تا مدتی به هیچ کس حرفی نزدم قهر و آشتی های ما همیشه عین قهر و آشتی های بچه ها پر از مژده و معصومیت و صدف دریایی بود . اما انگار این بار قهر او به شیوه ی بزرگترها بدون معصومیت و صدف بود و من بی خبر از همه جا منتظر پیام آشتی اش بودم .من هنوزهم منتظرم ولی او .............
یه دختر تنها یه آسمون تردید به هرکسی دل بست ازش خیانت دید ![]()
![]()
نوشته شده توسط دختر تنها در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
وقتی تو نیستی
وقتی تو نیستی خورشید تابناک شاید دگر درخشش خود را و
کهکشان پیر گردش خود را از یاد می برد . و هر گیاه از رویش بناتی خود بیگانه می شود . و آن پرنده ای کز شاخه ی انار پریده پرواز را
هر چند پرگشوده فراموش می کند . آن برگ زرد بید که با باد تا سطح رود قصد سفر داشت .
قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک مخدوش می کند .
نوشته شده توسط دختر تنها در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
مکتب عشق
هرشب فزاید ، تاب و تب من
وای از شب من وای از شب من
یا من رسانم ، لب بر لب او
یا او رساند ، جان بر لب من
استاد عشقم ، بنشین و برخوان
درس محبت ، در مکتب من
رسم دورنگی ، آئین ما نیست
یکرنگ باشد ، روز و شب من
گفتم رهی را ، که امشب چه خواهی ؟
گفت آنچه خواهد نوشین لب من
نوشته شده توسط دختر تنها در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلا به دوستان عزیزم
شما به قلب دختری سر می زنید که زیاد از این دنیا زجر دیده
پس حداقل یه نظر کوچک هم برام بذارین
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY